امروز صبح با استرس بینهایتی بیدار شدم . لباس پوشیدم . میدانستم چه میخواهم . میدانستم کجا میروم ..... بدنبال خواسته ام ..... میدانستم که تنهایم و هیچ کس با من موافق نیست.
در تمام مدت گذشته من از آستانۀ در به آینده نگریسته ام و آن را با تما م کاستی هایش دیده ام و بناچار پذیرفته ام .
با وجود آزاد بودنم . مثل دزدها پاورچین خانه را ترک کردم . اولین بارم نبود و دیگر دست خودم هم نبود .....
از زمانیکه آنچه را که دوست داشتم زندگی میکردم ، زنده شده بودم . اما بخشی از من مرده بود . آن قسمتی که در ایران تربیت شده بود ، آن قسمت مادرانه ام . زنانه ام . زن ایرانی .....
همانطور که میمرد ، همانطور که او را میکشتم ، مرا رنج میداد . مرا میکشت …..
دیگر نمیخواستم به آینه نگاه کنم میترسیدم پیدایش شود . و با نگاهش عذاب وجدانم دهد ..... نصف راه را آمده بودم ... دیگر دیر بود . اگر باز میگشتم نابود میشدم . و باز در همان لباس قدیمی فرو میرفتم : زن واقعی ..... زن باگذشت ..... مادر خوب ..... وباز مثل همیشه نباید خودم باشم . ً زن ً .....
انسان مؤنثی که مایل است کارهایی را که دوست دارد بکند نه کارهایی را که باید بکند..... همه البته این راه را برنمیگزینند ، اما همان ها هم بسیار دیده ها و خواسته هارا بسکوت بر گذار میکنند ووقتی وجودشان لبریز از آن میشود ، به تلنگری منفجر ویا در هم شکسته میشوند.....
سوار اتوبوس شدم . قلبم از دیدارش چنان میطپید که ضربان آن تا چشمانم میرسید . و من فقط چشم بودم . چشمانی مشتاق ، مشتاق زندگی برای خودم ، زیستن بخاطر قلبی که تنها در سینۀ من میزند و خواهش هایی که تنها وجود مرا میلرزاند .
روبرویم زنی جوانتر از خودم با دختر کوچک هفت ساله اش نشست . جسم جدا از روحش و چشمان گاه به گاه روی هم رفته و جوابهای از سر بیمیلی به کودک اش مرا به یاد بخش قدیمی خودم انداخت ..... همانی که بتازگی طی همین دوسال ترکش کرده بودم ..... من ِ با گذشت در من سر کشید..... فریاد برآورد و ناسازهایش را نثارم کرد : « خجالت بکش ..... یاد بگیر زن اوست ..... مادر اوست ..... جان میکند و ادامه میدهد..... اوست که راه درست را میرود نه تو . کجا میروی ؟ پیاده شو ..... بر گرد .
سرم گیج رفت . نفرتی از خود در وجودم فوران کرد ..... چرا نمیتوانستم مانند او باشم . و سعی کنم در باتلاق ِ زندگیم آهسته و آرام فرو روم تا بمیرم . و آرزوهایم را با خودم بدیار نیستی برم ..... چرا ؟ چرا نمیتوانم ؟
بارها از خودم پرسیدم چرا ..... به هیچ یک از سوألات من پاسخی نیست و شاید هم اگر جوابی باشد دیگر آینده جالب نباشد ..... این خود راه است که مرا میخواند ..... و دیگر « اینهــــا » را زندگی نکردن ..... این رفتن ، غرق شدن در ابهام ِ راه ، سنجش توانم در پیمودن مسیر ، مصمم اما با دلهره...... این وسوسۀ « خود را زیستن » است که مرا بسوی خود میکشاند . این بازیابی دنیـــا ، حرف بر سر حقی است که هر انسان آزاد بدان موظف است ، حـــق دگـــرگــونـــی ...... به چراها جوابی نیست ....
دیگر از هیچ چیز نمی هراسم ، نه از دهن کجی های زندگی و نه از ظلمت بینهایت درد .....
دیشب مادرم بخوابم آمد . تمام زنهای فامیل آنجا بودند و خواهرانم نیز دور هم گرد آمده بودند . همه در یک لباس ودر یکرنگ . من تنها ، در گوشه ایی از نگاه سنگین آنها بر خود میلرزیدم . و از مادرم میهراسیدم . نمیدانستم اگر میدانست ..... با مهربانی بمن نزدیک شد انگار میخواست نصیحتم کند . با انگشت اشاره اش مرا تهدید میکرد که به همه خواهد گفت ..... به همه .....
وقتی چشم گشودم ، همۀ افکارم را گرفته بود ..... فکرم مرده بود . دلم میخواست زار زار گریه کنم . اما گریه مال من نیست گریه برای وقت ماندن است و پذیرفتن و سوختن ..... من نه میمانم و نه میپذیرم و نه میسوزم .... اضطراب ناشی از بودن ِ جدیدم را به مهار گرفتم . و از در بیرون زدم .....
مادرم معرف نسل قدیم است و این زن معرف آنچه باید باشیم . وقتی راجع به گذشته فکر میکنم ، خودم را گناهکار نمیدانم . اما اگر هم مرتکب اشتباه شوم ، دیگر مثل همیشه با لبهای بسته و چشمهایی که محبت طلب میکنند به زندگی نگاه نمیکنم ..... دیگر دلم از شدت ازدحام آرزوهای ممنوعه در شرف انفجار نیست ..... دیگر با خودم غریبه نیستم ..... خودم را می شناسم ..... صدای سیلی جانانه به گوش آرزوهایم را سالها شنیده ام و در میان کمبودها زیستم ، حال ، تا بیکران ، ظلمات درونم را بریده ام ..... به خود رسیده ام .... من در جستجوی خویش به آغوش عشق رسیده ام .....
رسیدم . اینجا ایستاده است . و مرا مینگرد . مرا .....
امروز وقتی چشم گشودم باز کودک دلم را بهانه گیر دیدم . پاهایش را به زمین میکوبید و او را میخواست . اینبار بدون درد بود . درد رفته بود . بهانه مانده بود ....
من روزی از روزهایم عشق را دیدم . در بالای نردبان قانون . دستم را گرفت و به گوشه ایی که از چشم دنیا در امان باشیم برد ....
خودم را به رؤیاهای او بستم ، رؤیاهایش مثل خود او مرا رها نمیکند ....
نگاه سیاهش بدنبالم آمد . حرفهای شیرین اش را بر رخ دلم کشید بیتاب شدم . پنهانی به آغوشش پریدم و در گوشش گفتم : باز هم بگو .....
درنگاه ِ پر خواهشش به چشم آمده بودم . قلاب ِ نجات ِ نگاهش را دزدیدم . از خلال نیم نگاهی عبور کردم ، روح بغض کرده ام را تسخیر کرد . نگاهش را محکم در بغل گرفتم و بدنبال آرزوهای ناگفته مان رفتیم ، آ رزوهای ملموس. ...
طناب دیدگانش به هر گوشه از بدنم وصل شده بود . چیزی درون این دو نقطۀ سیاه با درخشش خاص خود مرا بدنیای ناشناخته ها دعوت میکرد . با تور نگاهش محاصره شدم ..... بندهای نامرئی ... زنجیرهای بی پایان ....
فاصلۀ مضحکی میان پیوند آتشین ما و آیند ۀ نه چندان دور مان بود . به مهمانی داغ دستها دعوت میشدیم . این فاصله ، این جدایی موقت بین دو صندلی ، درد میکشید ...
دستهایمان با هم آشنا میشدند . بوسه های دزدکی با نگاه نا آشنایمان ردّ و بدل میشد .....
تو در درون من ِ بی آتیه جای کرده ای ، گاهواره ی آرامشم به وجودم خوش آمدی .....
خاطرۀ دیندت بجاست . من به یاد آنچه نداشته ام نان خورده ام ...... قلبم طپیده است و زنده مانده ام . آستانه ی دیدبان افکارم نرده ندارد ، بی انتهاست . بی مرزبان . بی پاسبان .سدها را میشکنم و به ملاقات دیدارهای نادیده میشتابم .... دردنیای تجسمات من ممنوعیت معنا ندارد . همه چیز امکان پذیر است .....
درقصه های گذشته ، مادرم میگفت که روزی بپای زندگی ، من نیز سر خواهم کرد . بپای نداشتن ها و برآورده نشده ها... اینک اشکهایم قصه های او را برایم تکرار میکنند . بخاطر میآورم که چقدر راست میگفت و چقدر دلسوخته بود ....
وحال این روشنائی نگاه ِ تو ، چراغ دستی امید تازه ام شده است ، تو .... شاید فرشتۀ بیخبر ِ آ رزو هستی که در قصه ها مرا به خواب خوش میبرد .... شاید نور دیدگانت .... شاید .... راهگشای خنده های سرمست زندگیم شود ... شاید ...
در میزند ، باز نمیکنم .
امروز نیروی روحی ام را از دست داده ام میترسم اگر در را باز کنم درهم شکنم . نه نمیخواهم ، قصدم این بود که به هرچه صفات خوب در خود سراغ دارم بپردازم . و با بچه های خوب ِ درونم به هلهله و شادی بپا خیزم .
نمیخواهم چشمانش مرا ببینند و به آنچه در من میگذرد پی ببرد . او در محکومیتی سوزان و ابدی فرو رفته است .
میخواهم روشنی روح ، تازگی و حرارت احساسم را به پوست ِ جوان ِ زندگی هدیه کنم تا روئیدن حیاتم را تداوم بخشد ، تا صداقت ویکرنگی ، هر صبحدم از نوک جوانه های آن چکه کند ، تا طراوت و شکوفایی قلبم برای همیشه دست نخورده بماند.
او درۀ حسرتها را با خود دارد دره ای که در آن گلهای افسوس در رویشی بی وقفه و متوالی بسر میبرند.
نمیتوانم در کنار « آه » بسر برم . تن مبارزه با « حیف » را ندارم . جان میدهم .
با اینکه هر چیز غم انگیز، ایمان و مذهب او شده است . باز میخواهد که تمام امید وچاره اندیشی را در او بیابم .
خمیازه های کشنده اش در روز رشتۀ زیستن مرا پاره میکند . همانند عاشقی بمن چشم میدوزد تا که در آغوشش فرو روم .
ول نمیکند همینطور در میزند.....
میترسم که دوام نیاورم و در را باز کنم.
به عیان میبینم که جوهر اصلی ِ تشکیل دهندۀ من ، در فراسوی تار و پود ِ پوست کاغذیم مکیده شده .....
ای گلهای تازۀ عریان با گرد لاله ها مرا نقاشی کنید تا رنگ زرد خورشیدی اتان مایۀ تنم گردد تا باران پولکهای طلائی اتان شبنم ِ شفاف ِ برگهای زندگیم را شستشو دهد.
اگر وارد شود ... میدانم . میکوشد تا بیدرنگ خود را بیکی از افکا ر مبتذلم بچسباند . و مرا در زیر سقفهای کوتاه و اتاق های تنگش زندانی کند . تا نتوانم هرگز خارج شوم .
خیلی دلم میخواهد او را بترسانم و تحت تسلط خود در آورم . اراده اش را از بین ببرم ، صفات بدش را برایش تعریف کنم و موجب ناراحتی اش شوم ....
میدانم که او با من بزرگ شده و مجبور است که حق و حقوق ِ رابطه را بگیرد تا مرا برای تمام عمر با خود نگه دارد . تازه باید با کمال احترام تحملش کنم ... و با افتخار و غرور هم بگویم که با او هستم ....
نه نه . همان جا بمان . در پشت ِ در دنیای من .
نمیگذارم که دست پُر قدرتت مرا به درون چالۀ خود فرو کشد .... دستهای ظاهرأ با محبتی داری و هر بار با بهانه ای تا خاری در گوشه ایی از دلم میروید ، سر بر میکشی . مرا کنجکاوانه نگاه میکنی ، لبخندی از مهربانی نثارم کرده ، یادم میآوری که همیشه همدم منی .
همان جا بمان ...
بین این دنیای گرم و دنیای سرد او هراسان ایستاده ام . نمیخواهم به پیشوازش روم . میدانم هر وقت از او رو گردانده ام ، زودتر و سریعتر از قبل به داما نش پناه برده ام و او همیشه مرا پذیرا بوده و هیچوقت رهایم نکرده است .....
با این همه میخواهم بمانم و با خود ادامه دهم . تا در ورطۀ هولناک او نیافتم .... مرا بیش از این که گفتم آزار داده است ...
میخواهم ناخن های زندگی در من فرو رود .....
کفشهایم را دوباره میپوشم تا به زندگی ادامه دهم . کفشهای سادۀ من ....از جنس خود من ... نه رنگ دارد و نه طرح ، سادۀ ساده است . اما مرگ ندارد ، پارگی ندارد . همیشگی است ....... استقامت را از اندیشه ام میگیرد و به تمام تنم ارسال میکند...
نمیخواهم که در سرتاپای این بودنم ، با چشم های عشق به جلو بنگرم .... که سینۀ گرم معشوق بالش نرم فرارم از دنیا باشد ، که دستهای پر محبت مردی ضمانت ایستادنم گردد....
میدانم که رابطه های زندگی برانگیز رود ِ جوشان ِ سرشارند . که بازوان پر توان ، تسلی شانه های لرزانند ....
اما من میخواهم بدون هیچ وابستگی و چشم داشتی به این تن ها به زندگی برگردم . نمیخواهم سنگینی و فشار هر چیز مرا به ته چاه تنهایی بلغزاند ... میخواهم دستگیرۀ دستانم باشم .... میخواهم هر گونه نیاز عاطفی ، حتی اگر لازمۀ زنده بودن باشد را درخود نابود کنم و فقط خودم باشم . که ایده هایم راهنمای آینده و حرفهایم قدرت و توان من باشند .
باز هم در میزند .... اگر در را باز کنم این تنهایی عقلم را تیره و دلم را چون شب میسازد ... نه در را باز نمیکنم و تنهایی را بدرون راه نخواهم داد .....
خـــودم در خـــودم نفـــوذ خواهم کرد.......خــــودم .....
در این عصر های بی شیراز ، در این عصر های بی وطنی ، در میان چهار دیواری های بیگانه ، دردی نا آشنا مرا میسوزاند .... میخواهم به عصر خانۀ خود برگردم . به حیاطی که پدرم در آن قالی کوچکی می انداخت تا باقله گرمک را با آبشن بخوریم ...
میخواهم به آن بعد ازظهر های قدیم برگردم . دلم تنگ ِ دلتنگی هاست . تنگ ِ «حوصله ام سررفته » ، تنگ پول ِ تو جیبی و ماشین سواری با صدای بلند رادیو دریا....
شیراز میداند که من تنهایم . و هرروز مرا صدا میکند تا برگردم و بیاد بچگی هایم گرگم به هوا بازی کنم...
فال حافظ میگیرم : ای هد هد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت ....
دلم تنگ شیراز است . آواز ِ لهجه اش دیگر در دالان ِ گوشم نمیپیچد . انگار بی بهار و بی نارنجش خون ِ شیرازیم بی رنگ شده .....
نفسم هوای بازار مس گران ، زیر بازارچه ، مسجد وکیل را میطلبد....
درمان من نه در اینجا ماندن ، که در بازگشت به آن بهشت قدیمی است که با وجود غروب های دلگرفته اش باز زندگی در آن جاری بود . هنوز سایۀ کودکی ام در شبهای گرم بروی تخت آهنی در حیاط ِ پُر باد میوزد واز هیچ چیز مبهمی نمی هراسد . ترس در خانه ی من جائی نداشت . مادر بود و پدر . دو نگهبان پُر ابهت ما بچه ها....
نمیدانم چگونه اسیر غربت شدم . چطور دل از زادگاه ِ همه چیزم کندم و به تاریکی ِ غرب آمدم ؟ هیچ چیز مرا در اینجا پناه نمیدهد . من گمگشتۀ روزگار گذشته ام .روزگاران بی شیراز ...
در این گذشتۀ بیست ساله ام ، فقط زنده ام . خیالم ، دلم ، درمیان نسیم بهارش جولان میدهد.... عشق پنهانی ام بر آب وخاک ، عقده های این زیستن است .
هر چند اینجا زیسته ام مرگ ِ تدریجی ام بدانید . روزهای عمر من تنها در آنجاست . اگر در این دیار مرا به خاک بسپارید ، در جلوی ِ در خانه ام سبز خواهم شد . مرا ریشه کن کنید ، درون ِ دیوارها یش نطفه خواهم کرد.
این عصر های بی انتها ، بی شیراز...
این عصر های ِ پُر بار ، برای نوشیدن یک کافه ، به جای نوشیدن عرق نسترن در عصرهای کاهو و ترشی ِ باغ دلگشا .
ای رهگذران ِ در خانه ام . ای کودک گمشده در کودکی ، ای سالیان نوجوانی من ، میدانم که تمام خاطراتم را در انباری خانمان محفوظ داشته اید تا بیایم . تا بمن ِ بی هدف ، به من ِ بی رنگ و خاک هدیه دهید.
گذشتۀ پر از عکسهای سیاه و سفیدم کو.... ؟ مرا به آن دو رنگ آشنای کهنه باز گردانید..... یا مرا در گرد و غبار آن خانه مدفون کنید تا شاید جای پای مادرم را بیابم ... یا ورود هر شب پدرم را جشن بگیرم ....
آن روزهای بنظر بی اهمیت چه با ارزشند ... خنده ها ، جشن ها و عروسی ها ، همه را با خود دارند . در خود دارند.
من بی شیراز هیچم . هیچ شده ام . زمان رسیدن ِ من در این دیار ، ناپختگی ِ عمر من بود . گیجی و جستجوی آرامش ِ مصنوعی زندگیم بود.
من هنوز در خوابهایم جوی آب کنار خیابان را بزرگ میبینم . من کوچک شدن شهر را وقتی بزرگ شدم ندیدم . آه دلم برای آن کوچه های تو در تو فریاد میکشد . طوفان میکند.
آتش دلم دامنم را گرفت .. ...
اشعار حافظ ، آواز ِ باده ِ نوشی بهار ِ مست وعید را در نظرم میرقصاند ....
غمهای دوخته شده و نشکافتۀ دلم در کنج باطله ها با هم گلاویز میشوند . هر عصر ، خاله زنکهای افکار کهنه ام ، پچ پچ و نفرین و شیون تازه سر میدهند..... مشت و فشار چراها ، تگرگ ِ سوأل ها ، رگهای ساکت و دلگیر را به رعشه در میآورند.....
براستی چر ا باید چنین باشد که من مجال رفتن داشتم و ملال ماندن ....؟ سالهای غربی ام . سالهای بر باد رفته اند ..... مه گرفته اند....
چشمان ِ حریص ِ رؤیا هایم هر شب خواب جوانیم را میبیند... درون حوض پُر ماهی خانه ام هنوز پاهای کودکیم در آب است... زمین حیاط را خیس میکند .... مرطوب میکند .... بازگشت مر احاصلخیز میکند.....
میدانم باز پای میدهد ...... میدانم مرا در خود جای میدهد......
بالاخره پیدایش کردم .در زیر آواری از خرت و پرت مانده بود.و گردو غبار گدشته بروی جلد سیاهش موج میزد . میشد با سر انگشت عکس قلبی را بروی آن بکشی .
به نسبت حجم کوچکش باز سنگین بود . زانو زدم ودرش را .... با اکراه باز کردم .
شراب ِ مست کنندۀ خاطرات از هر گوشه اش سرازیر شد . تلخی و شیرینی ِ یادها تنم را به سستی کشید . آنچه در آن می یافتم خوشایند نبود وهر چه را که نباید میدیدم از پشت پلکهای بسته ام دیدم . نقش ، رنگ ، تصویر ، ضربه ها و تمام سالهای تاریک گذشته ، صدای آمدن و رفتن ها.....در گوشم ییچید.
به خود آمدم . نفس بلندی کشیدم . بس است . امروز همه چیز عوض خواهد شد تنها راه نجاتم همین است دیگر به حد بی نیازی رسیده ام و میتوانم آنرا از خود بِکنَم ....
نمیتوانم بیش از این تماشاگر زوال خوش بینی ام باشم . میدانم که جایگاه زیباترین وپاکیزه ترین عواطف است . اما ......من او را ترک میکنم . این عزیز دیرینه را . بسکه شلاق زهر آلودش جگرم را خراش داد.... بسکه بنامش هر کس رسید دعوت محبت کرد ودرد گذاشت ....بسکه مرا به گریه انداخت و از بس که به انتظار نشستم .......
هر چند بدون او آفتاب دیگر آن گرمی را ندارد. و عطر احساس ازهر چیز خواهد پرید و نابینای هر چه لمس است خواهم شد.
اما من او را همین امروز ترک میکنم . این مهر عمیق ، این ابتدائی ترین نیاز طبیعت انسان ، این نخستین عاطفه را ترک میکنم وتکرار خستگی ناپذیرش را پایان خواهم بخشید....
همین دیشب وسائلم را جمع کردم و بسته های پُر مِهر قدیمی را در آن چمدان گذاشتم . جای هرکدام ِ از آنها به گردی سر سیگاری در دلم خاموش شده بود . دلم سنگین وشکسته بود . دیگر کشش نداشت . میترسیدم هر آن به روده ام بپیوندد . هنوز جاهایی در آن سالم بود و زیبا میزد. فقط ظاهرش زشت و بد ترکیب شده بود . از بس که لگد کوب ِ این و آن شده بود .
آری . من او را ترک میکنم .... با تمام صفا و زیبائیش . با تمام عشقی که به او دارم . چه سرنوشت غم انگیزی داشت . تمام عمر در قفس بود وپای در زنجیر . همیشه پنجه به خالی زد....
قلـــبم را میبوسم و با دوســـت داشـــتن وداع میگویم .میدانم که داشتنش حیاتی است . اما بودن من نیز به ترک او وابسته است .
نمیدانستم چگونه این سنگین را حمل کنم ؟ چقدر در سینه ام بار بود.... کجا ببرمش ؟ کجا رهایش کنم که اقبال برگشته ای درش را باز نکند.....؟
دفنش کردم........
باز گشته ام . جایش در دلم خالیست . در آینه نگاه میکنم ، میخواهم صورت بی قلبم را ببینم . صدایی میشنوم .به اطراف خود مینگرم . در آن سکوت مهیب سینه ام صدای کوبش کوچکی را میشنوم . خیره میشوم ذره ایی از دلم به جای مانده است …
فریاد میکشم و از شوق میبوسمش . بدرون لحافم می پیچم و رؤیای دوســت داشــتن را از نو مرور میکنم.........
من از تبلور حادثه بدنیا آمدم . زیر ستارۀ پدرم ، هنگام عشقبازی با ستارۀ مادرم ....
پاهای کوچکم بدنیای آدم بزرگ ها رسید ، دستی دوپای مرا در هوا گرفت و من برای چند لحظه همه چیز را وارونه میدیدم .
چیزی از درون حنجره ام به بیرون پرید . شکستن ِ اولین هق هق گریه ام.
بروی خودم نیاوردم . زود است که از شکاف ِ نگاه تازه بدنیا رسیده ام ، اینگونه سیاه به هر چه سفید است بنگرم ...
تمام و یکپارچه در دست زنی جای گرفتم ، هنوز حالش جا نیامده بود . مرا ناز میکرد وبفکر خواندن نامی در گوشم بود .
اسمهای جدید از تمام دهان ها با افتخار بیرون می آمدند و در فضای ِ آن اتاق ِ سفید که یک پنجره بیشتر نداشت محو میشدند و میرفتند .
با هر حرکتی به بدنم سرهای کنجکا و و عیب جوی ِ غولها بطرفم خم میشد و کمی بعد با نا امیدی از اینکه حرکت جالبی در من نیافتند بر می گشتند .
نمیدانستم ، آیا میبا یست به واقع ، کاری بکنم ؟ حرکتی خاص ؟
تنها لبانم بود که بیش از حد به هر طرف میرفت ، جمع میشد ، کش میآمد ، به جلو و بعد ادای مک زدن را بعلت خواب های مرمری سینه های مادرم برای بالغین بصحنۀ نمایش میگذاشتم .صدای جیغ و کف زدنشان مرا از جای می پراند.
دادو فریاد های گوشخراش و کولی وارم ، دستی را بطرف گردنم آورد .
صدای نصحیت خانمی نفس نفس زنان راه آن دست را بند آورد ... بگذار گریه کند....عادت میکند.....
کردم ...چه بسا بیاد ندارم که بعد از آن ، هر بار که بغض های درونم به بیرون ریخت ، دست ِ کسی چه با پند و چه با اندرز به سراغ ِ نوازش موهایم رود .
مردی رسید ... نه چندان بلند بود نه چندان عادی ... ، با حرص و محبت مرا در میان گرفت . از روی وظیفۀ پدری میبایست و نمیتوانست از دوست داشتنم خودداری کند...
میخندید ، برق نگاه ِ شیرین و دل چسب اش از مجاری ِ آزاد بینی ام بدرون دلم واریز میشد.
همچنان که دهانم مشغول مادرم بود ، نگاه پدرم بمن اطمینان میداد که نگران نباشم ، دلهره ای در کار نیست . شاید بعد ازمن اگرخوب عمل کند ، اگر شانس یاری کند ، هنوز فرصت ِ دادن پسری به مادرم باشد .
باز هم میتوان داشتن جهار دختر را تحمل کرد . بشرط آنکه در انتها پسری در انتظار نام خانوادگی ِ پدرم باشد…
خوب ، داشت نام دادن ِ من فراموش میشد …پدرم از رؤیای پُر آب و تاب ِ تبریک های پسرداشتن بیرون پرید . …وبه حقیقت ِ بودن ِ من پیوست …
چه صدایش کنیم ؟ میخواستم او نخست وزیر ایران شود …در کابوس های دختر داشتن ِ پدرم ، دکترو مهندس وجود نداشت .
در رأس مملکت بودن و راه دل ِ مردم پیمودن هدف پر شأن زندگی او بود .
البته که امکان پذیر است . کافی است که او را با نگاه پدرانه ام بعنوان مرد کوچک خانه بنگرم تا در نهاد او گِل و ریشۀ مردانه بکارم.
من با تبسم زورکی ِ پدرم رشد کرده ام ، وبا دانش پُر قدرت ِ مردان ، از پس هر کاربر آمدم ، پشتکار ِ بیکرانۀ مردانه ام ، در قد بلند داستان ِعمرم باقی ماند …ومن زنده مانده ام .
از سنگینی ِ بار نگاه ِ پدرم بر مادرم ، فریاد میزنم ....... پس نام ِ من چه شد ؟
هر چه فریاد میزنم تا مرا ، خود ِ مرا بنگرد ، تیرم بدرو دیوار می خورد . ومثل شکم دردهای نوزادیم بر من فرو میرود.
مینالم و ضعف میکنم . پس نام ِ من چه شد ؟.........
در پشت حروف های اسم برادرم ، من زائیده شدم از مادرم و خون دلاورانۀ پدرم ....
مــــن ژیــلا شدم .... مــن دختــر ِ بـی همتـای پـدر و مـادرم شــدم .....
بدجنسی درون من پایانی ندارد . سیل نگاه پر فلاکتم آبشار خفه کننده ایست ، مثل کوهی از گوشت با نگاهی سرد .
احساس ام آب راکد ِگندیده است .
دهان مرا پر کنید ، دهان پر طمع ، تا آتش درونم سیراب شود.
این کوه ِ یخی ِ خواهش های ناروا ، این نگاه ِ پُر توقع ِ بلعیدن ، این سوراخ گرد ِ بزرگ ، که همه چیز را ازآن ِ خود میخواهد ، هیچوقت پُر نخواهد شد . ومن آب خواهم شد ، چشمم سیراب نخواهد گشت …..
چون هیچ عشق ومحبتی را در خود جای نمیدهم ، هربار خالی ام ، من پیام مرگ ِاحساسم . قلب را میشکنم . لبخند محبت برایم بی معنی ترین سلام ِ آدمهاست …
میل کشتن ِ شما را ، بر زبان نمیآورم . اما در اعماق این شکمبارگی ، با میل دفن اتان میکنم .
به سراغم نیآئید … جز چهرۀ کریح فردا برای شما آرزویی ندارم . من پیام ِ ضد زندگیم . وجان را از قلب های دراز شده میگیرم .
کلام محبت آمیز دردهان من میسوزد ، خوشبختی ِ کوچک شما ، بدبختی ِ عظیم ِ من است. از دیدن ِ خوبیهای ِ شماغصه دار میشوم و قلبم میگیرد ، خفه میشوم .
برایم لالۀ سیاه بیاورید تا در عزای آرزوها ی شما به مضافت ِ ناگهانی ِ دلم برخیزم .
از بدبختی شما رنگ میگیرم ، وحشیانه میخندم ، چشمان ِ حریص تنگ نظرم برای لحظه ای فروکش میکنند .
انگشتانم برای گرفتن ِ جان ِ یکرنگی و محبت شما جان میدهد .به بیرنگی ِ منجمد تنم گرمی دهید .
دلم میخواست از محبت شما جان میگرفتم وبه زندگی ِ زنده ها سلام میگفتم .
نمیتوانم ، بمانند ماری سر بلند میکنم . تشنۀ مرگ ِ محبتم ، سیراب میشوم …
دزد ِ تبسم چهره ها منم . دندان ِ دریدن دوستی در عمق ِ حسادت من بیداد میکند . من از نبودن حس ترحم نبودن ِ فشار دست ، نوازش ، تغذیه میشوم . من اژدهای ِ خیالهای باطلم .
خون میمکم و خون گرم و مسخرۀ مهربان ها را در حوض ِ بیروح ِ درونم جای میدهم .
فوارۀ بدخواهیم ، از حوضچۀ پُر کف دهانم بیرون میزند . من سیراب نشدنی ام ........
اگر تمام منطق دنیا را با سُرنگ درونم فرو کنید ، باز دست از کشتن ِ نگاه ِ گرم ِ شما بر نخواهم داشت . من سیراب نشدنی ام ....
دهان عظیم ِ مغزم ، مرگ ِ انسانیت میخواهد ، فرقی نمیکند دلهای کوچک ِ فرزاندانتان را نیز با چنگ ِ بی تفاوتیم بیرون میکشم .وبا درد ِ ابدی ِ شما سرگرم خواهم شد .خوشبخت خواهم شد . احساس میکنم دیده میشوم ، من نیز دیده میشوم.
خشکیده ام ، به چه رو کنم ؟ نگاه ِ شرارت بارم را در پیروزی ِ کدام یک از شما فرو کنم ؟
در لخته های ِ خون ِ خوشبختی ِ بر باد رفته اتان حمام میکنم . از آرزوی نقش بر آب شده اتان سیراب میشوم .......
من مرگ ِ آتشم ، سردی میآورم . زمستان ِ حرارتم ، بهار را میسوزانم و پائیز میآورم . سیم خاردار ِ محبت ام ، میسوزم از نبودنم . سخنان برنده ام گردن میزنند . به خون شما تشنه ام ، سیراب میشوم ....
فرزاندانتان را قربانی ِ جسم سرد ِ من کنید . من محکوم ِ بیگناه ِ قتلهای پی درپی ِ حرص و حسرتم......
سیراب میشوم …
باز درون تاریکی نشسته ام . چهار زانو در قاب ِ گرد چرکین . مات و رنگ پریده ا م، زردی ِ کدری بر روی تـنم نشسته است میتوانم دستم را در آن فرو کنم و انگشتانم را بچرخانم . این مایع زرد لزج ِ مایل به نارنجی هنوز اینجاست .
موهایم چسبناک و مثل سیم ظرفشویی درهم و بر هم شده ، مژگانم بهم چسبیده ، پلک هایم را از سنگینی ِ این نیمه جامد بسته ام . ...
انگار پرده ایی در میان انگشتان دارم که مرا در خود کیسه وار در بر گرفته ، نمیتوانم بجنبم ، درکنج قفس ، گوشه ایی رها شده ام ، این پائین ، سرش هم بسته است . همین پائین درست زیر پای همه ...
صدای قدمهای عابران را بالای سرم میشنوم . میخواهم این هاله راپاره کنم . دستانم را دراز میکنم . آنرا بشدت و با تمام قدرت در کیسه جا بجا میکنم ، جلد هم همراه دستم کشیده میشود. انگار از آن خلاصی ندارم ....
آرام میگیرم . روی خودم جمع میشوم . مایع ، غلیظ تر میشود . وارد دهانم میشود . میخواهم فریاد بزنم . امکان پذیر نیست...
زندگی درست بالای سرم است . اگر این پوسته را بشکنم و بیرون بروم و پوستم را آفتاب ببیند ، خوب میشوم . این چرکها در حرارت خورشید محو میشوند و جذب زندگی میشوم ....
باید، شمشیر شعاع ِ آقتاب وارد زمین شود ، از قشر زرد بگذرد ، دست گرمش را در پس گردنم بگذارد و مرا بیکباره بیرون کشد ....
و گرنـــه ....
من همین جا تا ابد در جلوی همه ی چشمها ، زیر زمین خواهم ماند و هیج دستی بیاد نخواهد آورد که مـرا از خود بیرون کـشد از هاله ی سیاه و چرکین درد …
اگر فراموشم کنید ... خمیر خواهم شد به زردی خواهم پیوست ... و چشمانم که نور عشق را می جوید ، کور خواهد شد . و دیگر هرگز رنگ زندگی را نخواهم دید . رویم را از همه بر خواهم گرداند . و صورت ِ تاولیم را با دست خواهم پوشاند ...
تنها چشمانم زنده اند ...آنها را از من مگیرید . صورتم را پاک کنید ، آب عشق برویم بپاشید تا جوانه زنم . بدون این جادو ، بدون این آهنگ ِ رقص پیوستگی ، قلبـــــم با زندگی آشتی نخواهد کرد ...
نبضم ایستاده و چشمانم دارد بروی هم میرود . صدای خفه ای از درونم بر میخیزد : بیــــا ، قلابی بیاور و مرا بزور آویزان کن تا پوسته ام خشک شود ، بشکند و من آزاد گردم ....
تا از دامن تنگ ِ زمان ، از گردی ِ آبستنی دردها ، بدنیا بیایم …
از گریه ها جدا شوم …
بخنــــدم.....
میترسم برای دخترم ، میترسم برای پسرم.
صدای سرعت ماشین ها بر موتور مغزم گاز میدهد : بشتاب او دارد میرود....
دستان ِ بزرگ زندگی را بدور دخترم میبینم . گاه خنده های شیرینش را میشنوم ، می بینم چگونه نو،سان های این گهواره ِ بزرگ ُ بودن او را تاب میدهد .
کاش میتوانستم بار دیگر پیمانی با زندگیم ببندم ، کاش می شد دستان زندگیش شوم و او را زیر پوست محافظ ِ مادرانه ام در بر گیرم تا از تمام آسیب های برنده بر حذرش دارم …
دخترم ، دخترم ، دفتــر زنده بودن ، ورق های روزهای گذشتۀ جوانی ، طپش قلب ات دردرون حافظه ی تنم ثبت شده است.
من نهال وجود ترا در خوابهای طلایی دیدارم از دنیا دزدیده ام ....
میخواهم باقلعه ی سربی نگاهم پوششی برای تنت سازم و سپس بدست گرگان سخت ِ جاری زمان سپارمت .
میدانم که منطق بیانت ، دیوار سوأل نگاهم را درهم میشکند.
میدانم که رگهای درشت و آبدار قلبم را به تو به ارث دادم .
میدانم که میخواهی نهایت آرزوی مادر را ادا کنی...
میدانم که اوج رسیدنت به دریای جامعه بالاست …
میدانم که خیلی از چیز هارا بخاطر من برای خود میخواهی ... برای خود و پیروزی مادرانه ام .
تو مرا در خودت به واقعیت میرسانی و من فرزند توانای تولد توأم …
در این سربالای پُر شیب ، قدمهایت را بردار ، حرفهایت را بزن ، رحم کن ، بسیار ببخش .
ولی... قبل از هر چیز خوشبختی ات را گم نکن ...
برو ...... پروا ز کن