تبليغاتX
از نهایت تا لح‍ظه
 

       می خواهد مرا ببلعد.... مرا می بلعد ....

      چیزی قلبم را می فشارد .....   گوشهایم دیگر نمی شنوند .....   تمام تنم را برق گرفته است .....  به راه می افتم .  هیچ چیز زیر پایم نیست . چند ثانیه  بیشتر  طول نمی کشد تا که  درون وحشت زده ام  بیرون بریزد . دستم را به میله ایی می گیرم و خودم را نجات می دهم .

      آ ب .... در تاریکی عمق زمین ..... و سیاهی  سرازیر می شود .....

      کاش می توانستم  هوای تازه  را  بدرون  سینه  راه دهم .....  همه چیز راه  نفسم را  می بندد  و مرا به درون حفره  روانه می کند ....

      و من  ،  درون  این رود که  نبض ِ  دنیا  درآن به  دنیا آمد ....  در این دلهره ،  در این وسواس ِ غوطه ور شدن ... در خندق دورانی آب .... بیهوده دست و پا می زنم ....

      گمان می بردم که شفا یافته ام  و از دایره  بیرون شده ا م  .  قدم  بدرون  آ ب می گذارم  . مادر  آنجاست .... نفسم  می گیرد ..... نمی خواهم  جلو تر بروم....   میدانم چه در انتظارم است .....  دیگر نمی خواهم به آنجا  باز گردم .....  حتی سپیدی نور هم راه  مرا  باز نمی کند .....

      کودک ِ  مادرم  میشوم  و به عقب  باز می گردم ....  به  مرکز زمین .  و به کوچکترین  جزء  جهان  تبد یل می شوم ....  زندگی موجود در قلبم  گره  خورده  و باز  نمی شود .....    فریادم  را هیچ  کس در آ ب  نشنید ....  مردمک چشمانم بسته شد....  اشکها چشمانم را در خود غرق کرده اند ......

      خورشید صدایم می کند ..... د ستم به او نمی رسد ....  نفس در گلویم بریده است  .... قطعه قطعه میشوم .   

      دلم میخواهد  این نا آشنای ِ  آشنا با درد  که تمام رمزها را میدا ند دستم را بگیرد و  مرا از مرز ترس عبور دهد .....

      حال می فهمم چرا دستها یش را که  بدور شانه ام  حلقه است  را دوست دارم .  آ ن دستها  مرا از حل شدن در آن آب ستیزه جو دور نگه می دارد . آه ...  عبور از این جادۀ خاکستری چه دشوار است ....

      مات و مبهوت  درون  سایۀ درد ها کز کرده ام . این  همان هراس  است که بروی  سینه ام  خزیده است  و مرا بسوی  تاریکی و افسردگی  جاودانه سوق می دهد .

      سنگین و سنگین تر می شوم وبه  ته آب باز  می گردم و همانجا ست که می مانم  .... میمیرم .... و به نقطۀ کوچکی تبدیل می شوم ....

      می خواهم  در میان سبزی ها ، گلبرگها و زمزمه ها جا ری شوم  .... می خواهم صدایی  نوازشگر ، مهربانتر از نرمی آب مرا بیدار کند .... میخواهم رود زلال نور  بر من  به  پیچد و مرا پناه دهد......

      می خواهم ستارۀ روشن ، فرزند خورشید ، هراس مرا دستبند زند ....  و کابوس هولناک ِ پیرتر  از جهان را از دلم بزداید.... می خواهم قلب کوچکم  از نو بزرگ شود....

      نمیدانم ....

      آیا  این هراس  تا ابد در من جاری خواهد بود ؟ 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:1  توسط ‌ژیلا  | 

 

تقدیم به لیلا . که روز را به شب پیوند دهد....

 

      زل زده ام به زندگی ..... به رفته ها .... به گذشته ها .....

      آدمها  پر از درد هستند . دردی شبیه درد من . هر کجا می نگری پوچی و تداوم بی انتهای زندگیست ....

      سرمان را گرم میکنیم تا روز موعد ، روز نجات ، مگر زمان ترک این روزها .... فرارسد .

      با وجود هراس ما  از مرگ ،  او تنها راه نجات از زندگی است ....  رهایی است ....

      بیچاره  مرگ که  لباس سیاه بر تن او پوشانده اند  و متهم به نیستی وگرفتن جان ها شد ه است  و نیز ربودن عزیزان  . بدینسان در چهار چوب ظلمت  به دارش  کشید ه اند .  غافل از اینکه شیرین است  و بیگناه ....

      بر عکس ِ  چهر ۀ خندان و تصنعی  و پر فریب زندگی .....  که جز وعدۀ دروغ  « امید » در حلق  آدمیانش  چیزی نریخته  است ....  کلاه گشادی  برسر همۀ ما گذاشته است   وبا خند ه ایی زیر کانه  ما را به انتظار  « فــــردا  »   می نشاند  ....

      ستارۀ بخت من در غربت  صبور دلم سیاه شد . دستم را به روی چشمهایم می گذارم   و پنجره را بر خورشید می بندم  . من دیگر اسیر کلام دنیا نمیشوم ....

      هر کدام از ما به جرمی ، به گناهی ، محکوم به کشیدن  دردی شده ایم . تنها به این خیال که جزو زندگیست ....  زندگی ای که  بیهود گیش را می بینیم و باز له له زنان هر شب را به امید دیدن  صبح اش سر میکنیم ....

      و باز همان مسخرگی ها ، باز همان پوزخند ها ... همان سردواندن ها .....

      پس چاره چیست ؟  تلاش ؟  آخر این نیز همان  "  امید  "  است که اینبار در  لباسی مبدل  نام خانوادگیش را « اراده » گذاشته  است .

       چه باید کرد ..... ؟  وقتی اینقدر  سیاهی در این زندگیست ....؟   سیاهی هایی که  او  با سفیدی  خورشید اش  می پوشاند   آنچنان که  شبها ، چهرۀ  راستینش  را در تاریکی  پنهان میکند ..... و صبح  دگر بار جامه ی  دیرین در بر می کند  و جلوی چشمان گرسنۀ  ما قدم زنان به پیش باز  روز می رود . باز روز از نو روزی از نو.....

      وقتی دندان زندگی در قلبم فرو  میرود و خمیازه هایش  ملال ِ بودنم را بیشتر میکنند....  وقتی که از ناباوری سرنوشتم ،  به ستاره های خاموش می نگرم  ....  و خوشبختی  را به  صندوقچه خاطرات     می سپارم .... گویی  دیگر نیازی  به  باور عشق  در خود  نمی بینم  .... گویی هوایی دیگر مرا با خود می برد و آ نجاست که در سکوت خلوت و تنهایی گیج آورم ، دلهرۀ آینده بر بهت من غمزده  می افزاید ....

      من می پنداشتم که آینده ، خوابی است  حقیقی  ....  که عشق ، دستی است صمیمی .....  که دوست ، یادگاری  است قدیمی .....

      آیا اینها دردند یا دلتنگی ؟  حسرتند  یا تداوم  بی کسی ؟  انگار  که از تمام دنیا جا مانده ام . در راهم  اما گذ شته  و آینده ام   نامعلوم  است .... دلم میخواست  خود را مجبور به انجام  هیچ کاری نمی دیدم  حتی نگاه کردن .....  نگاه به هرچیز غمی جدید را برایم با خود می آورد  .... کاش  خودم را رها میکردم تا در مرداب درونم غرق شوم .....  گم شوم  .....

      به کدام سو  روم ؟  به صدای غمها در درون کوچه های خالی دلم آموخته شده ام  .... در حراج دلهای شکسته  قلبم را  به ارزانترین بها فروخته ام ...... دیگر کلامی وجود ندارد و تنها گریه مانده است ...... 

      خواب دیده ام  که دنیا را زیبا می بینم  .....که روزگار برایم  قراری با  خوشبختی  گذاشته  است  .... که در آسمان  عشق به پرواز زوج ها  دعوت شده ام .....

       اما هیچ کدام از این ها  جز رویایی نبوده است  . من با  دستی خالی از سیاحت آینده ام  به خانۀ کوچک  ِ  غصه ها باز گشته ام دریافتم  که .... دنـــیــا  یا  تلاش است  و نبرد  ...... یا گریز  است  و عقب گرد ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:24  توسط ‌ژیلا  | 

 

      ترانه ها رایحۀ خاطرات اند.....  رایحه ای  مثل بوی کاه گل ....  در کوچه  باغهای شیراز...  در گردش های عصر  تابستان .....

      ترانه ایی مرا به زمان قدیم و دور... خیلی دور می برد .....  و قدیمی ترین و صمیمی ترین احساس  نهفتۀ وجودم  را بیدار میکند ، زمانی که  شروع  به شناخت عشق کرد.....  که اولین طپش های تند را شنید .... و ابتدای اظطراب را حس کرد....  و سپس همه چیز را گم کرد.....

      خط زندگیش چنان محو و مبهم  شد  که دیگر هرگز آن جادۀ رویایی رانیافت....

      گریه میکنم .... نمیدانم چرا.....؟ شاید از درازای تنهایی  که قلب  عاشقم در زندگی بدنبال خود کشیده است  ....؟

      پرندۀ عاشق در زیر باران جاده  پر نکشید....و دیگر هیچوقت هیچکس سراغش را نگرفت ..... و او خسته از لحظه ها رفت تا برای  فردا ی  پر امید  نوری  بیابد....

       زیر باران بوسه ها..... در میان بوق  ماشینها از ته دل داد میزدم :

           ـ  کاش  زندگیمان  همین دم  می ایستاد تا برای ابد   « ما  »   بمانیم ....

      همۀ هراسم از این بود که  کمی آنطرفتر ، کمی دور تر ،   کمی دیر تر ،   دیگر «  مــــــــا یی   »  نباشد.... و همین نیز شد . به آخر قصه رسیدیم . وحالا  برزخی از سایه ها ی قدیم به روی پلکهایم سنگینی میکند ....               

       اصفهان .....  آن شهر جادویی که اولین رنگهای زندگیم در آنجا نقش گرفت ....  من آنجا یک کولی عاشق بودم . هنوز بعد از سی سال نمیتوانم کلام درد آور ترانه  راتحمل کنم ....

       روپوش خاکستری ام به تن . کتابهای درسی ام را در بغل  گرفته بودم . به  در ورودی رسیدم .  آنجا ایستاده بود و میخندید . چشمان سبزش ازشادی  میدرخشید .  او همه چیز داشت . موهای  خرمایی و چشمان درشت روشن   ونیز آزادی .....

       مثل من نبود و من مثل او . من یارش  بودم و.... او ،  بیگانه با آنچه میپنداشتم .....

      یاری  که ذات دردم را دوا باشد ..... و یا کارهایش روا باشد .... نبود....

       ساده دل بودم و .... گمان میبردم دستانش  مرا رهایی  است ..... من دلسوخته از تمام دوستی ها  نگاهم  را  به  ندای آینده دوختم .

      و اشکهایم را به فراموش خانۀ قلبم سپردم . قلبم  که داشت میسوخت .... انگار تمام گذشتۀ من دردست آینده ای بود  که میرسید.  

      و اکنون خودم را بدست رؤیاهایم میسپارم . قبل از هر چیز خوشبختم و در کنار عشقی که دوستش دارم  قدم میزنم .  در خیابانی که آفتاب به زیبایی میدرخشد .... آه چقدر دلم میخواست از نو این لحظه ها را زندگی کنم . چقدر خوشبخت بودم ....

      میبایست به  زمین برگردم و نگاهی به جلو بیندازم و خوشبختی را جستو کنم . زندگی هرگز باری را که امکان تحملش را نداریم بر دوش ما نمیگذارد.... دیگر در دنیای قفس نمی مانم ....

      خوشبختی  یک انتخاب آزادانه است  من به آن نیاز داشته ام  تا خودم را از گذشته آزاد کنم . هر قدمی که در زندگیم برداشته ام تنها  گامی برای رسیدن به  آن بود ه است .....

      راهی است پر حادثه ....  میتوانم  بگذارم که مرا از بین ببرند . میتوانم غمگین و نا امید باشم و.... برعکس... فقط کافی است که بخواهم.....

      با وجود  ترسها به هیچ کدام ازخواسته هایم  پایان نمی بخشم . فردا روز دیگریست .... ،  ترس دیگریست ...  باید رفت ، جلو رفت . افسوس نخورد  و آنچه را که حا دث شد باور کرد.

      من خود آزادیم .... نه در  اسارت اسیری  دیگر . من با قویترین عشقها آفریده شدم  و از خود نشناختن ها و بن بست ها در جا نمیزنم .....

      باران گریه هایم را از گذشته  پس میگیرم ..... به زندگی چنگ میزنم  و میمانم .

      به شرط داشتن قلب شفاف و شیشه ایی ....  به شرط  آب پاشی گلهای دوستی .... به شرط باز گرداندن خنده ها به کودکان.... ،  به شرط شکفتن بلوغ....

      و یافتن دستان لطیف عشق.... هر چند با ترس و شک ... ووحشت رهاشدن ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:23  توسط ‌ژیلا  | 

 

      چیزی درونم می جوشد . یک فوارۀ داغ ......  و در میان این چشمۀ پٌر  حرارت نام  او وجود دارد ....       

     خسته ام ، از همه چیز خسته ام . از دوست داشتن ، بی او دوست داشتن .....     

     در تمام نقاط تنم در جستجویش هستم و بدنبال او میگردم  .... 

 

     می ترسم حالا که رفته است غمش در گوشه ایی از جانم پنهان شده باشد و با من بازی کند ....  تا حوصله اش در کنار عشقی که به او دارم سر نرود .....

      این« اندوه  » سالخورده و بازیگوش ،  چیره دست ِ گریاندن من است . وقتی اشکهایم را می بیند ، قاه قاه میخندد و من از خنده های او لذت می برم و بیشتر میگریم .... خنده هایش را بسان شربتی به گلویم می ریزد . احساس خوشی میکنم ، نفس میکشم ، دلم خنک میشود و باز بدنبالش میدوم .

      چقدر عشق را جستجو کنم ؟ دلم میخواست برای یکبا رهم او مرا جستجو کند .... دیگر جانم از این کاوش به لب رسیده ، دیگر این زجه ها و التماس ها در پای ِ زندگی سوخته سودی ندارد . زیر چشمی هم نگاهم نمیکند .....

     وای ....خدایا ..... چه چیزی در او مرا به دام خود می کشد  که در هر گوشــۀ   د فـترم ...، نوک مدادم .... نام اوست ؟

     ایکاش خبر داشت که رفته ام ، از دست رفته ام ....

     ایکا ش مردمی که هر روز او را می بینند خوب تماشا یش کنند  تا روی زیبایش را با تمام جزئیات برایم به تصویر کشند  و نیز ،  خنده هایش را ..... نگاهش را .....

     به خط آخر نگاهم چشم میدوزم . آنطرف دیگر تویی . وقتی که خورشید نزد من طلوع میکند ، از او بیدرنگ از تو می پرسم ..... چند  ساعت پیش از آمدنش ترا  دیده و چشمان ترا  از لای شکاف پرده های اتاقت تماشا کرده .... چرخید نت را در لابلای ملافه دزدیده  و دستا نت  را که دیگر بدنبال من نمیگردند.....   رها شده و خونسرد به طرف پاهایت آویزان بودند ...

     برایم گفت : که گرمت بود و حتی خنکی آن روکش چلواری ِ نازک هم بدن  ِ  گرمت را نوازش نمیداد....

     گفتم : شاید حرارت عشق من هنوز در تن او باقی است.... شاید یاد ِ من طپش قلبش را زیاد کرده .... شاید هنوز مرا دوست دارد ..... شاید دلش برایم تنگ شده .....؟

   گفت : نــــه

   آخر از کجا میدانی ؟

   خورشید گفت : دلش سر جایش نبود .....

 

     ایکاش میدانست که دلم برای او می طپد ..... برای او میمیرد .... که در حسرت ِ دیدارش میسوزم ......

     کاش تمام عمرم  یکجا وبیدرنگ بیک  کلام  « پایان » تبدیل می گشت . بیرون میآمد و من خلاص میشدم از : بدنبال ِ شادی دویدن ، در پی سعادت رفتن ، از  در  خواست های پیاپی و احمقانه ام ، از توقعات  بیهوده ام  از قلبها ....  از انتظارات ِ بی جهتم از دوستی ها ،  از رساندن  گفته هایم  به گوش ها..... از پیام درد آلودم به دلهای خسته  .....

     چقدر به درد ها بیافزایم ....؟ همه دردها مثل هم است و درون من هم جزو همین دردهاست . کمتر از درد دیگری نیست .....

     عشق من ، وداع با توچه شیرین است و نبودن ترا چه آسوده و فارغ از هر خواهشی به آغوش میکشم .... پایان ِ چشم انتظاری ها ، خواسته ها ، حادثه ها.....

     تن درد پرستم ، نیستی  ِ نوینی را آغاز کرده است و میداند که آفتاب دیدگانم سرد شده ، خاموش و باطل گشته ام و میدانم که دیگر هرگز  هرگز  هیچ چیز ....  هیچ چیز  عوض  نخواهد شد .... هرگز .... پایان پایان است ....

 

     خودت را رها کن  ، دیگر به نور  درون اتاق فکر نکن . خودت را به  سیاهی بسپار ، به تاریکی  ِ روح ، که از زجر نداشتن او  و از انزجار زندگی کردن رنگ میگیرد  رها کن .... تا امید  و التماس  به  رنگهای فریبنده اش ، هرچه سریعتر  به انتها  رسد و رهایی به نجات تو آید....

ترا شفا دهد  تا بدینسان  ، درد زیستن  را نقطه ایی  پایان بیابد  ....

و لحظۀ خوب رفتن ؛ پایان ؛ آخر ، نهایت ،  بدرون خانۀ تو قدم گذارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:27  توسط ‌ژیلا  | 

 

      امروز صبح  با استرس  بینهایتی  بیدار شدم . لباس پوشیدم . میدانستم چه میخواهم . میدانستم کجا میروم .....  بدنبال خواسته ام .....  میدانستم که تنهایم  و هیچ کس با من موافق نیست.

      در تمام مدت گذشته من از آستانۀ در به آینده نگریسته ام  و آن را با تما م کاستی هایش  دیده ام و بناچار پذیرفته ام .

 

      با وجود آزاد بودنم . مثل دزدها پاورچین خانه را ترک کردم . اولین بارم نبود و دیگر دست خودم هم نبود .....

      از زمانیکه آنچه را که دوست داشتم زندگی میکردم ، زنده شده بودم . اما بخشی از من مرده بود . آن قسمتی که در ایران تربیت  شده  بود ، آن قسمت  مادرانه ام . زنانه ام . زن ایرانی .....

     همانطور که میمرد ، همانطور که او را میکشتم ، مرا رنج میداد . مرا میکشت …..

     دیگر نمیخواستم  به آینه  نگاه  کنم  میترسیدم  پیدایش  شود . و با نگاهش عذاب وجدانم دهد ..... نصف راه را آمده بودم ... دیگر دیر بود . اگر باز میگشتم  نابود  میشدم . و باز در همان  لباس  قدیمی  فرو میرفتم  :  زن واقعی .....  زن باگذشت .....  مادر خوب .....  وباز مثل همیشه نباید خودم باشم .  ً  زن   ً ..... 

     انسان مؤنثی  که مایل است  کارهایی را که دوست دارد بکند نه کارهایی را که باید بکند.....  همه البته این راه را برنمیگزینند ، اما همان ها هم بسیار دیده ها و خواسته هارا بسکوت بر گذار میکنند ووقتی وجودشان  لبریز از آن میشود ، به تلنگری منفجر ویا در هم شکسته میشوند.....  

 

     سوار اتوبوس شدم . قلبم از دیدارش  چنان  میطپید  که ضربان آن  تا چشمانم  میرسید . و من فقط چشم بودم . چشمانی مشتاق ، مشتاق زندگی برای خودم ، زیستن بخاطر قلبی که تنها در سینۀ من میزند و خواهش هایی که تنها وجود مرا میلرزاند .

     روبرویم زنی جوانتر از خودم با دختر کوچک هفت ساله اش نشست . جسم جدا از روحش  و چشمان گاه  به گاه روی  هم رفته و جوابهای از سر بیمیلی  به کودک اش  مرا به یاد بخش  قدیمی خودم انداخت ..... همانی که بتازگی  طی همین  دوسال ترکش  کرده  بودم .....  من  ِ با گذشت  در من سر کشید..... فریاد برآورد و  ناسازهایش را نثارم کرد : « خجالت بکش .....  یاد بگیر زن  اوست .....  مادر اوست .....  جان میکند و ادامه میدهد.....  اوست که راه درست را میرود نه تو . کجا میروی ؟ پیاده شو ..... بر گرد .

     سرم گیج رفت . نفرتی از خود در وجودم فوران کرد .....  چرا نمیتوانستم مانند او باشم . و سعی کنم در باتلاق  ِ زندگیم  آهسته و آرام فرو روم تا بمیرم . و آرزوهایم را با خودم  بدیار نیستی برم ..... چرا ؟ چرا نمیتوانم ؟

     بارها از خودم پرسیدم چرا .....  به هیچ یک از سوألات من پاسخی نیست  و شاید هم  اگر جوابی باشد  دیگر آینده  جالب نباشد .....  این خود راه است که مرا میخواند .....   و دیگر « اینهــــا » را زندگی نکردن .....  این رفتن ، غرق شدن در ابهام  ِ راه ،  سنجش   توانم در پیمودن  مسیر ،  مصمم  اما با دلهره...... این وسوسۀ  « خود را زیستن  »  است که مرا بسوی خود میکشاند . این بازیابی  دنیـــا ،  حرف بر سر حقی است که هر انسان  آزاد بدان موظف است ، حـــق دگـــرگــونـــی ......   به چراها  جوابی نیست ....

دیگر از هیچ چیز نمی هراسم ، نه از دهن کجی های  زندگی و نه از ظلمت بینهایت درد .....

 

     دیشب مادرم بخوابم آمد . تمام زنهای فامیل آنجا بودند و خواهرانم نیز دور هم گرد آمده بودند . همه  در یک لباس ودر یکرنگ .  من تنها ، در گوشه ایی از نگاه سنگین آنها بر خود میلرزیدم . و از مادرم میهراسیدم . نمیدانستم اگر میدانست .....  با مهربانی  بمن نزدیک  شد  انگار میخواست  نصیحتم  کند . با انگشت اشاره اش مرا تهدید میکرد که به همه خواهد گفت  .....  به همه .....

     وقتی چشم گشودم ، همۀ افکارم را گرفته بود .....  فکرم مرده بود . دلم میخواست زار زار گریه کنم . اما گریه مال من  نیست  گریه  برای  وقت ماندن  است و پذیرفتن و سوختن .....  من نه میمانم و نه میپذیرم و نه میسوزم ....  اضطراب ناشی از بودن ِ جدیدم  را به  مهار گرفتم . و از در بیرون زدم .....

     مادرم  معرف  نسل قدیم  است و این زن معرف  آنچه  باید باشیم . وقتی راجع به گذشته فکر میکنم  ، خودم را گناهکار نمیدانم . اما اگر هم مرتکب اشتباه شوم ،  دیگر مثل همیشه با لبهای بسته و چشمهایی که محبت طلب  میکنند به زندگی نگاه  نمیکنم .....  دیگر دلم از شدت  ازدحام  آرزوهای ممنوعه در شرف انفجار نیست .....  دیگر با خودم غریبه نیستم .....  خودم را می شناسم .....  صدای سیلی  جانانه به  گوش  آرزوهایم را سالها شنیده ام  و در میان  کمبودها زیستم ، حال ،  تا بیکران ، ظلمات  درونم را بریده ام .....  به خود رسیده ام ....  من در جستجوی خویش به آغوش عشق رسیده ام .....

 رسیدم . اینجا ایستاده است . و مرا مینگرد . مرا .....

 

     دیگر آزاد هستم . همان  آزادی  که ترس  داشتم  یک  تنه به  آن برسم . آرام  آرام  پوست  میاندازم ..... و قدم در اعدام خیانت های  سنت بر میدارم ..... تا به زوال  امیدهایم  پایان دهم .  دیگر تظاهر به زنده بودن نمیکنم .....  ویک زندگی  در قلب زنانه ام دارم .....  که میتواند آغاز همه چیز باشد.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:21  توسط ‌ژیلا  | 

 

      امروز وقتی چشم گشودم باز کودک دلم را بهانه گیر دیدم . پاهایش را به زمین میکوبید و او را میخواست . اینبار بدون درد بود . درد رفته بود . بهانه مانده بود ....

      من روزی از روزهایم عشق را دیدم . در بالای نردبان قانون  . دستم را گرفت  و به گوشه ایی که از چشم دنیا در امان باشیم برد ....

      خودم را به رؤیاهای او بستم ، رؤیاهایش مثل خود او مرا رها نمیکند ....

      نگاه  سیاهش  بدنبالم  آمد . حرفهای  شیرین اش را بر رخ دلم کشید  بیتاب  شدم . پنهانی به آغوشش پریدم  و در گوشش  گفتم  :  باز هم بگو .....

      درنگاه  ِ پر خواهشش به چشم آمده بودم . قلاب  ِ نجات  ِ نگاهش را دزدیدم  . از خلال نیم نگاهی عبور کردم  ، روح بغض کرده ام را تسخیر کرد . نگاهش را محکم در بغل گرفتم   و بدنبال آرزوهای  ناگفته مان  رفتیم ، آ رزوهای ملموس. ...

 

      طناب دیدگانش  به هر گوشه از بدنم وصل شده بود . چیزی درون این دو نقطۀ سیاه با درخشش خاص خود مرا بدنیای  ناشناخته ها دعوت میکرد . با تور نگاهش محاصره شدم ..... بندهای نامرئی ... زنجیرهای بی پایان ....

      فاصلۀ مضحکی میان پیوند آتشین ما و آیند ۀ نه چندان دور مان بود . به مهمانی داغ دستها دعوت میشدیم . این فاصله ، این جدایی موقت بین دو صندلی ، درد میکشید ...

      دستهایمان با هم آشنا میشدند . بوسه های دزدکی  با نگاه  نا آشنایمان  ردّ  و بدل میشد .....

 

      تو در درون من  ِ بی آتیه جای کرده ای ، گاهواره ی  آرامشم  به وجودم  خوش آمدی .....

      خاطرۀ دیدنت بجاست . من به یاد آنچه نداشته ام نان خورده ام ... قلبم طپیده است و زنده مانده  ام . آستانه ی  دیدبان   افکارم نرده ندارد ، بی انتهاست . بی مرزبان . بی پاسبان .سدها را میشکنم و به ملاقات  دیدارهای  نادیده  میشتابم ....  دردنیای تجسمات من ممنوعیت معنا ندارد . همه چیز امکان پذیر است .....

      درقصه های گذشته  ، مادرم میگفت که روزی بپای زندگی ، من نیز سر خواهم کرد . بپای نداشتن ها و برآورده نشده ها... اینک اشکهایم قصه های او را برایم تکرار میکنند . بخاطر میآورم که چقدرراست میگفت و چقدر دلسوخته بود ....

 

      وحال این روشنائی نگاه   ِ تو ، چراغ دستی امید تازه ام شده است ، تو .... شاید فرشتۀ بیخبر  ِ آ رزو هستی که در قصه ها مرا به خواب خوش میبرد .... شاید  نور دیدگانت .... شاید ....  راهگشای خنده های سرمست زندگیم شود ... شاید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:54  توسط ‌ژیلا  | 

 

     در میزند ، باز نمیکنم .

     امروز نیروی  روحی ام  را  از دست  داده ام  میترسم  اگر در را باز کنم درهم شکنم . نه نمیخواهم ، قصدم این بود که به هرچه  صفات خوب  در خود سراغ  دارم  بپردازم . و با بچه های خوب  ِ درونم به هلهله و شادی بپا خیزم .

     نمیخواهم چشمانش  مرا  ببینند و به آنچه در من میگذرد پی ببرد .  او در محکومیتی سوزان و ابدی فرو رفته است .

     میخواهم  روشنی روح ، تازگی و حرارت  احساسم را به پوست  ِ جوان  ِ زندگی هدیه کنم  تا  روئیدن حیاتم را تداوم بخشد ،   تا صداقت ویکرنگی ، هر صبحدم از نوک جوانه های آن  چکه کند ، تا طراوت و شکوفایی قلبم برای همیشه  دست نخورده  بماند.

     او درۀ حسرتها را با خود دارد دره ای که در آن  گلهای افسوس در رویشی بی وقفه و متوالی بسر میبرند.

نمیتوانم در کنار « آه »  بسر برم . تن مبارزه با  « حیف » را ندارم . جان میدهم .

      با اینکه هر چیز غم انگیز،  ایمان و مذهب او شده است . باز میخواهد که  تمام  امید  وچاره اندیشی را در او بیابم .

     خمیازه های کشنده اش در روز رشتۀ زیستن مرا پاره میکند . همانند عاشقی بمن چشم میدوزد تا که در آغوشش فرو روم .

     ول نمیکند همینطور در میزند.....

     میترسم که دوام نیاورم و در را باز کنم.

     به عیان میبینم که جوهر اصلی  ِ تشکیل  دهندۀ  من ، در فراسوی  تار و  پود ِ پوست  کاغذیم  مکیده  شده .....

     ای گلهای تازۀ عریان با گرد لاله ها مرا نقاشی  کنید تا رنگ زرد خورشیدی اتان  مایۀ  تنم  گردد تا باران پولکهای  طلائی اتان  شبنم  ِ شفاف ِ برگهای  زندگیم را شستشو دهد.

     اگر وارد شود ...   میدانم . میکوشد  تا  بیدرنگ  خود را  بیکی از افکا ر مبتذلم   بچسباند . و مرا در زیر سقفهای  کوتاه  و اتاق های  تنگش  زندانی کند . تا نتوانم  هرگز  خارج  شوم .

     خیلی  دلم  میخواهد  او را  بترسانم  و تحت  تسلط  خود در آورم . اراده اش را از بین  ببرم ، صفات  بدش را برایش  تعریف  کنم و موجب  ناراحتی اش  شوم ....

     میدانم  که او با من بزرگ  شده و مجبور است که  حق و حقوق ِ رابطه را بگیرد تا مرا برای  تمام عمر با خود نگه دارد . تازه  باید با کمال احترام تحملش کنم ... و با افتخار و غرور هم بگویم که با او هستم  ....

     نه نه . همان جا بمان . در پشت ِ در دنیای من .

     نمیگذارم که دست پُر قدرتت  مرا به درون چالۀ  خود  فرو کشد ....   دستهای  ظاهرأ  با محبتی  داری  و هر بار با بهانه ای  تا خاری در گوشه ایی  از دلم  میروید ، سر بر میکشی . مرا کنجکاوانه  نگاه  میکنی ، لبخندی از مهربانی  نثارم  کرده ، یادم میآوری  که  همیشه  همدم  منی .

     همان جا بمان ...

      بین این  دنیای  گرم  و دنیای  سرد  او هراسان  ایستاده ام . نمیخواهم به پیشوازش  روم . میدانم هر وقت  از او رو گردانده ام ، زودتر و سریعتر از قبل  به داما نش  پناه  برده ام  و او همیشه  مرا  پذیرا  بوده  و هیچوقت  رهایم  نکرده  است .....

      با  این همه  میخواهم  بمانم  و با خود  ادامه دهم  . تا در ورطۀ هولناک او نیافتم .... مرا بیش از این که گفتم  آزار داده  است ...  

     میخواهم ناخن های زندگی در من فرو رود .....        

     کفشهایم  را دوباره  میپوشم  تا به زندگی  ادامه  دهم . کفشهای سادۀ  من ....از جنس خود من ... نه رنگ دارد و نه طرح ، سادۀ  ساده  است .  اما مرگ  ندارد ، پارگی  ندارد . همیشگی  است .......  استقامت  را از اندیشه ام میگیرد و به تمام تنم ارسال میکند...

 

     نمیخواهم  که در سرتاپای  این  بودنم ، با چشم های عشق به جلو بنگرم .... که سینۀ  گرم  معشوق  بالش  نرم  فرارم  از دنیا باشد ، که  دستهای  پر محبت  مردی  ضمانت  ایستادنم  گردد....

     میدانم  که رابطه های  زندگی برانگیز رود ِ جوشان  ِ سرشارند . که بازوان پر توان ، تسلی شانه های لرزانند ....

 

     اما من  میخواهم  بدون  هیچ  وابستگی  و  چشم داشتی  به این  تن ها به زندگی  برگردم  . نمیخواهم سنگینی  و فشار  هر چیز مرا  به ته  چاه  تنهایی  بلغزاند ...  میخواهم  دستگیرۀ  دستانم  باشم ....  میخواهم هر گونه  نیاز عاطفی ، حتی  اگر  لازمۀ زنده بودن  باشد را  درخود  نابود کنم  و فقط  خودم  باشم . که      ایده هایم  راهنمای  آینده  و حرفهایم  قدرت و توان  من  باشند .

     باز هم در میزند ....  اگر در را باز کنم  این  تنهایی عقلم را تیره و دلم را چون شب  میسازد ... نه در را باز نمیکنم و تنهایی را بدرون راه نخواهم داد .....

     خـــودم  در خـــودم  نفـــوذ خواهم  کرد.......خــــودم .....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 21:18  توسط ‌ژیلا  | 

 

      در این عصر های  بی شیراز ، در این  عصر های بی وطنی ، در میان چهار دیواری های  بیگانه ،  دردی  نا آشنا مرا میسوزاند ....  میخواهم به عصر خانۀ خود  برگردم .  به حیاطی  که  پدرم  در آن قالی  کوچکی  می انداخت  تا باقله  گرمک را با  آبشن بخوریم ...

      میخواهم به آن بعد ازظهر های قدیم  برگردم . دلم تنگ ِ  دلتنگی هاست . تنگ ِ «حوصله ام سررفته » ، تنگ پول  ِ تو جیبی و ماشین سواری با صدای بلند رادیو دریا....

 

      شیراز میداند که من تنهایم . و هرروز  مرا صدا میکند تا برگردم  و بیاد  بچگی هایم  گرگم  به هوا بازی  کنم...

      فال حافظ میگیرم :  ای هد هد صبا به سبا میفرستمت         بنگر که از کجا به کجا میفرستمت ....

      دلم تنگ شیراز است . آواز ِ لهجه اش دیگر در دالان  ِ گوشم نمیپیچد . انگار بی بهار و بی نارنجش خون  ِ شیرازیم  بی رنگ شده .....

      نفسم هوای  بازار مس گران ، زیر بازارچه ، مسجد وکیل را میطلبد....

      درمان من نه  در اینجا  ماندن ، که در بازگشت  به آن  بهشت  قدیمی است  که با وجود  غروب های  دلگرفته اش  باز زندگی در آن جاری  بود . هنوز سایۀ  کودکی ام  در شبهای  گرم  بروی  تخت آهنی  در حیاط  ِ پُر باد میوزد  واز هیچ چیز مبهمی نمی هراسد . ترس  در خانه ی من جائی نداشت . مادر بود و پدر . دو نگهبان پُر  ابهت  ما بچه ها....

 

       نمیدانم  چگونه اسیر غربت شدم . چطور دل از زادگاه  ِ همه چیزم  کندم و به تاریکی  ِ غرب آمدم ؟ هیچ چیز مرا در اینجا پناه  نمیدهد . من گمگشتۀ روزگار گذشته ام .روزگاران بی شیراز ...

      در این گذشتۀ  بیست  ساله ام ، فقط زنده ام  . خیالم ، دلم ، درمیان نسیم بهارش  جولان  میدهد.... عشق پنهانی ام بر آب  وخاک ، عقده های این زیستن است .

      هر چند اینجا زیسته ام مرگ  ِ تدریجی ام بدانید . روزهای عمر من تنها در آنجاست . اگر در این  دیار مرا به خاک  بسپارید ، در جلوی   ِ  در خانه ام سبز خواهم شد . مرا ریشه کن کنید ، درون  ِ دیوارها یش نطفه خواهم کرد.

 

      این عصر های بی انتها ، بی شیراز...

      این عصر های  ِ پُر بار ، برای نوشیدن یک کافه ، به جای نوشیدن عرق نسترن در عصرهای کاهو و ترشی  ِ  باغ دلگشا .

      ای رهگذران  ِ  در خانه ام .  ای کودک گمشده در کودکی ، ای  سالیان نوجوانی  من ، میدانم  که  تمام  خاطراتم  را در انباری  خانمان  محفوظ  داشته اید  تا بیایم  .  تا بمن ِ  بی هدف ، به من ِ  بی رنگ و خاک  هدیه دهید.

      گذشتۀ پر از عکسهای  سیاه و سفیدم  کو.... ؟ مرا به آن دو رنگ  آشنای  کهنه  باز گردانید..... یا مرا در گرد و غبار آن خانه مدفون کنید تا شاید جای پای  مادرم را بیابم ... یا ورود هر شب پدرم  را جشن بگیرم ....

       آن روزهای بنظر بی اهمیت  چه با ارزشند ... خنده ها ، جشن ها و عروسی ها ، همه را با خود دارند . در خود دارند.

      من بی شیراز هیچم . هیچ شده ام . زمان رسیدن ِ من در این دیار ، ناپختگی  ِ عمر من بود . گیجی و جستجوی آرامش  ِ   مصنوعی زندگیم بود.

      من هنوز در خوابهایم  جوی  آب  کنار خیابان را بزرگ میبینم . من کوچک شدن شهر را وقتی بزرگ  شدم  ندیدم . آه دلم برای آن کوچه های تو در تو فریاد میکشد . طوفان میکند.

آتش دلم  دامنم را گرفت .. ...

 

      اشعار حافظ ، آواز ِ باده  ِ نوشی بهار ِ مست وعید را در نظرم میرقصاند ....

      غمهای  دوخته  شده و نشکافتۀ  دلم در کنج  باطله ها با هم  گلاویز  میشوند .  هر عصر ، خاله  زنکهای  افکار کهنه ام ، پچ پچ و نفرین و شیون تازه سر میدهند..... مشت و فشار چراها ،  تگرگ  ِ سوأل ها ، رگهای  ساکت  و  دلگیر را به رعشه در میآورند.....

      براستی چر ا باید  چنین باشد که من مجال  رفتن  داشتم و  ملال  ماندن ....؟  سالهای غربی ام . سالهای بر باد رفته اند .....    مه گرفته اند....

      چشمان  ِ حریص  ِ رؤیا هایم  هر شب خواب  جوانیم  را  میبیند...  درون حوض  پُر ماهی  خانه ام  هنوز  پاهای  کودکیم  در آب است...  زمین حیاط را خیس میکند .... مرطوب میکند .... بازگشت مر احاصلخیز میکند.....

              میدانم باز پای میدهد ...... میدانم مرا در خود جای میدهد......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 22:36  توسط ‌ژیلا  | 

 

 

 

      بالاخره پیدایش کردم .در زیر آواری از خرت و پرت مانده بود.و گردو غبار گدشته بروی جلد سیاهش موج میزد . میشد با سر انگشت عکس قلبی را بروی آن بکشی .

      به نسبت  حجم کوچکش باز سنگین بود . زانو زدم ودرش را .... با اکراه باز کردم .

      شراب ِ  مست  کنندۀ  خاطرات  از هر گوشه اش  سرازیر  شد  . تلخی  و شیرینی  ِ یادها تنم را به سستی کشید  . آنچه  در آن می یافتم خوشایند  نبود وهر چه را که نباید  میدیدم از پشت  پلکهای  بسته ام  دیدم .  نقش ، رنگ ، تصویر ، ضربه ها و تمام  سالهای  تاریک  گذشته ، صدای آمدن و رفتن ها.....در گوشم ییچید.

      به خود آمدم . نفس بلندی کشیدم . بس است . امروز همه چیز عوض خواهد شد تنها راه نجاتم همین است  دیگر به حد بی نیازی رسیده ام و میتوانم آنرا از خود بِکنَم ....

      نمیتوانم بیش از این تماشاگر زوال خوش بینی ام باشم . میدانم که جایگاه زیباترین وپاکیزه ترین عواطف است . اما ......من او را ترک میکنم . این عزیز دیرینه را . بسکه شلاق زهر آلودش جگرم را خراش داد.... بسکه بنامش هر کس رسید دعوت محبت کرد ودرد گذاشت ....بسکه مرا به گریه انداخت و از بس که به انتظار نشستم .......

هر چند بدون او آفتاب دیگر آن گرمی را ندارد. و عطر احساس ازهر چیز خواهد پرید و نابینای هر چه لمس است  خواهم  شد.

      اما من او را همین امروز ترک میکنم . این مهر عمیق ، این ابتدائی ترین نیاز طبیعت  انسان ، این نخستین عاطفه را ترک میکنم وتکرار خستگی ناپذیرش را پایان خواهم بخشید....

      همین دیشب وسائلم را جمع کردم و بسته های پُر مِهر قدیمی را در آن چمدان گذاشتم . جای هرکدام  ِ از آنها به گردی سر سیگاری  در دلم خاموش  شده بود . دلم سنگین وشکسته بود . دیگر کشش نداشت  . میترسیدم هر آن به روده ام بپیوندد . هنوز جاهایی در آن سالم بود و زیبا میزد. فقط ظاهرش زشت و بد ترکیب شده بود . از بس که لگد کوب ِ این و آن شده بود .

      آری . من او را ترک میکنم .... با تمام صفا و زیبائیش . با تمام عشقی که به او دارم . چه سرنوشت غم انگیزی داشت . تمام عمر در قفس بود وپای در زنجیر . همیشه پنجه به خالی زد....

      قلـــبم را میبوسم و با دوســـت داشـــتن وداع میگویم .میدانم که داشتنش حیاتی است . اما بودن من نیز به ترک او وابسته است .

      نمیدانستم چگونه این سنگین را حمل کنم ؟ چقدر در سینه ام بار بود.... کجا ببرمش ؟ کجا رهایش کنم که اقبال برگشته ای درش را باز نکند.....؟

      دفنش کردم........

      باز گشته ام . جایش در دلم خالیست . در آینه نگاه میکنم ، میخواهم  صورت  بی قلبم  را ببینم . صدایی میشنوم .به اطراف خود مینگرم . در آن سکوت مهیب  سینه ام  صدای کوبش  کوچکی را میشنوم . خیره میشوم ذره ایی  از دلم به جای  مانده  است …

      فریاد  میکشم  و از شوق  میبوسمش . بدرون  لحافم  می پیچم  و رؤیای  دوســت داشــتن را  از نو مرور میکنم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:56  توسط ‌ژیلا  | 

 

  

      من از تبلور حادثه بدنیا آمدم . زیر ستارۀ پدرم  ، هنگام عشقبازی با ستارۀ  مادرم ....

      پاهای کوچکم بدنیای  آدم بزرگ ها رسید ، دستی دوپای مرا در هوا گرفت و من برای چند لحظه همه چیز را وارونه میدیدم .

      چیزی از درون حنجره ام به بیرون پرید  . شکستن ِ اولین هق هق گریه ام.

      بروی خودم نیاوردم . زود است که از شکاف  ِ نگاه تازه بدنیا رسیده ام ، اینگونه سیاه به هر چه سفید است بنگرم ...

      تمام و یکپارچه در دست زنی جای گرفتم ، هنوز حالش جا نیامده بود . مرا ناز میکرد وبفکر خواندن نامی در گوشم بود .

      اسمهای جدید از تمام دهان ها با افتخار بیرون می آمدند و در فضای  ِ آن اتاق  ِ سفید که یک پنجره بیشتر نداشت محو میشدند و میرفتند .

      با هر حرکتی  به بدنم  سرهای  کنجکا و  و عیب جوی  ِ غولها بطرفم خم میشد و کمی بعد  با نا امیدی از اینکه حرکت جالبی در من نیافتند بر می گشتند .

      نمیدانستم ، آیا میبا یست به واقع ، کاری بکنم  ؟ حرکتی خاص ؟

      تنها لبانم بود که بیش از حد به هر طرف میرفت ، جمع میشد ، کش میآمد ، به جلو و بعد ادای مک زدن را بعلت  خواب های مرمری سینه های مادرم برای بالغین بصحنۀ نمایش میگذاشتم  .صدای جیغ و کف زدنشان مرا از جای می پراند.

      دادو فریاد های گوشخراش و کولی وارم ، دستی را بطرف  گردنم  آورد .

      صدای نصحیت  خانمی  نفس نفس زنان راه آن دست را بند آورد ... بگذار گریه کند....عادت میکند.....

      کردم ...چه بسا بیاد ندارم  که بعد از آن ، هر بار که بغض های درونم به بیرون ریخت  ، دست  ِ کسی چه با پند و چه با اندرز به سراغ  ِ نوازش موهایم رود .

 

      مردی رسید ... نه چندان بلند بود نه چندان عادی ... ، با حرص  و محبت مرا در میان گرفت . از روی وظیفۀ پدری میبایست و نمیتوانست  از دوست داشتنم خودداری کند...

      میخندید ، برق نگاه  ِ شیرین و دل چسب اش از مجاری  ِ آزاد بینی ام بدرون دلم واریز میشد.

همچنان که دهانم مشغول مادرم بود ، نگاه  پدرم  بمن اطمینان  میداد که نگران  نباشم ، دلهره ای در کار نیست . شاید بعد ازمن  اگرخوب عمل کند ، اگر شانس یاری کند ، هنوز فرصت  ِ دادن پسری به مادرم باشد .

باز هم میتوان داشتن جهار دختر را تحمل کرد . بشرط آنکه در انتها پسری در انتظار نام خانوادگی  ِ پدرم باشد…

      خوب ، داشت  نام دادن  ِ من فراموش  میشد …پدرم از رؤیای  پُر آب و تاب  ِ تبریک  های پسرداشتن بیرون پرید . …وبه حقیقت  ِ بودن  ِ من پیوست …

 

      چه صدایش کنیم ؟ میخواستم او نخست وزیر ایران شود …در کابوس های دختر داشتن  ِ پدرم ، دکترو مهندس وجود نداشت .

      در رأس  مملکت  بودن و راه دل  ِ مردم  پیمودن هدف  پر شأن زندگی  او بود .

      البته که امکان پذیر است . کافی است که او را با نگاه  پدرانه ام  بعنوان  مرد کوچک خانه  بنگرم تا  در نهاد او گِل و ریشۀ مردانه بکارم.

      من با تبسم زورکی  ِ پدرم رشد کرده ام ، وبا دانش پُر قدرت  ِ مردان ، از پس هر کاربر آمدم ، پشتکار ِ بیکرانۀ مردانه ام ،  در قد بلند داستان  ِعمرم باقی  ماند …ومن زنده  مانده ام  .

 

      از سنگینی  ِ بار نگاه  ِ پدرم بر مادرم ، فریاد میزنم ....... پس نام  ِ من چه شد ؟

      هر چه فریاد میزنم  تا مرا ، خود  ِ مرا بنگرد ، تیرم  بدرو دیوار می خورد .  ومثل شکم دردهای نوزادیم  بر من فرو میرود.

      مینالم و ضعف میکنم . پس نام  ِ من چه شد ؟.........

      در پشت حروف های اسم برادرم ، من زائیده شدم از مادرم و خون دلاورانۀ پدرم ....

      مــــن ژیــلا شدم .... مــن دختــر  ِ بـی همتـای پـدر و مـادرم شــدم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:43  توسط ‌ژیلا  |